...بهانه ای برای با هم بودن
!...برای تا ابد ماندن باید رفت, گاهی به قلب کسی , گاهی از قلب کسی
خیلی دوست داشتم پست ِ تبریک ِ عیدم یه پست ِ متفاوت و خاص باشه دوست داشتم تو اخرین پست ِ سال ِ 90 از تک تکتون بنویسم و ازتون به خاطر همه ی محبتاتون تشکر کنم... ولی با وجود کلی کار و مهمون نشد اومدم تو سال ِ 90 برای آخرین بار بهتون بگم که دوستون دارم همیشه از ته دلم دوستون داشتم هر جا که باشم همیشه به یادتونم امیدوارم سال 91 سال ِخیلی خوبی باشه واستون تعطیلات ِ عید بهتون خوش بگذره الهی که همیشه سلامت و شاد و خوشبخت باشین اگه عمری بود و سعادتی بازم میام پیشتون دلم واسه همتون خیلی تنگ میشه یه جا خوندم نوشته بود , البته دقیقا یادم نیست ولی مفهمومش این بود: چیزی که تموم میشه هیچ وقت نبوده ولی چیزی که آغاز میشه هیچ وقت تموم نمیشه. دوستیه ما پایانی نخواهد داشت... . . . مواظب خودتون باشین... سیب شود رویتان , سرخ و سپید و قشنگ سبز شود جانتان , سبز و بلند و کمند سیر شود کامتان , از کَرَم کردگار سکه شود کارتان , روزیتان برقرار ماهی عمرت بود , پر حرکت پر تلاش غم بشود سنجدی , رخت ببندد یواش پر ز حلاوت شود , چون سمنو زندگی غرق سعادت شود , شیوه ی این بندگی خدانگهدارتون... این ایمیل ای دیم , atre_baahaar@yahoo.com atre_baahaar اینم شعر قشنگ ِ داداش سیاوشم که زحمت کشیدن واسم نوشتن یه باغ ِ خونه ی تو مهربونم تویی سنگ صبور و همزبونم یه گل نه ، تو گلستانی عزیزم دارم از دوری تو اشک میریزم همیشه با تو روزم میشه آغاز تویی شور ترانه , شوق پرواز اگه آواز من پر شور امروز تموم لحظه هایم با تو نوروز اگه دارم تو دنیا ۷ خواهر تویی تاج سرم , ای خوب و بهتر کی میگه ما دلامون دور ِ ازهم کی میخواد روزگار ما بشه غم کی میخواد آسمون آبی نباشه تو دریای دلا ماهی نباشه تموم آسمون وقف نگاهت ستاره ها بشن فانوس راهت نمیخوام رنگ تاریکی ببینی یه روزم توی تنهایی بشینی نباشه سایه غم روی شونَت نشینه گرد تنهایی تو خونَت میخوام باشی همیشه شاد وخندون توی وبلاگ تو , شاد ِدلامون همیشه جشن و شادی داری اونجا عروسی یا تولد کردی بر پا تو وقتی یک خبر از غم میاری رو زخمامون یه جور مرحم میزاری یه روز خنده , یه روز شادی , یه روز غم نشه از اون گلستونت یه گل کم کسی که لینک سوگل رو نداره توی گلخونه یک گل کم میاره همیشه تا ابد پاینده باشی تو باغ زندگی سر زنده باشی من چی باید بگم الان؟؟ کدوم کلمه, کدوم حرف می تونه جواب ِ این همه لطف و محبت باشه؟؟ داداشی ممنونم ازت , شرمندم کردی دوست دارم , ایشالا سال خوبی داشته باشی کنار ِ خونواده ی خوبت , سرشار از عشق و شادی حال و هوای عید رو دوس دارم , حتی دلتنگیامُ که با رسیدن ِ عید همه ی خاطرات گذشته واسم مرور میشن و دلم تنگ میشه , خاطراتی که دیگه خیلیاشون تکرار نمیشن... آخرین سه شنبه ی سال آداب و رسوم خاصی داشت تو خونه ی ما , مطمئنا تو هر خونه و خونواده ای این آداب و رسوم به شکلای مختلف وجود داره سه شنبه صبح مامان بعده مدتها خونه تکونی و خستگی شاد و پر انرژِی بود و می خندید مدام تاکید میکرد زود برید حموم لباسا باید تا شب خشک بشنا , لباس کثیفی نباید تا عصر تو خونه می موند , همه شسته میشدن , لباسای خشک اتوخورده و تا شده میرفتن تو کمد هر چی ظرف لب پر(همون ور پریده ناهار زیاد مهم نبود اونروز ولی شام اهمیت ویژه ای داشت.ماهی پایه ثابت ِ شام ِ چهار شنبه سوری بود در کنارش مرغ شکم پر و کوکو و چیزای دیگه هم بود هفت سین ِ ما (که البته 9 سین بود همیشه , الان میگم براتون) وسط پذیرایی چیده میشد. یه پیاله برنج که توش چنتا سکه بود و یه پیاله حنا که توش یه دونه شمع بود با نقلای ریز ِ رنگی و اکلیل که روشون می پاشیدیم به دستور ِ مامان , تنگ ِ ماهی که همیشه 6 تا ماهی توش بود به نیت ِ 6 تن و اما سر ِ ماهی و سینه ی مرغ که مامان روونه ی هفت سین میکرد و همیشه با خنده های موزیانه ی ما روبرو میشد و ما با چشم غره های ایشون یه ظرف آب که روش باید یه گل شناور میشد و آیینه و قران , برنج ِ پفکی و آجیل و انجیر و باسلوق و شیرینی کشمشی و شکلات و شیرینی های دست پخت ِ مامان و خیلی چیزای دیگه که باور کنین اسم خیلیاشونو نمیدونم , چیده میشدن تو سفره دم ِ غروب لامپای اضافه خاموش نه بلکه همه باید روشن میشد همه لباسای نوشونو باید می پوشیدن , داداشا با پسرای محله تو کوچه آتیش درست میکردن , غلغله میشد , همه از رو آتیش می پریدیم , "زردی ِ من از تو سرخی ِ تو از من" هول میشدیم چون از پشت جماعت همینطور می اومدن پامون میرفت وسط آتیش گاهی وقتا ...ترقه , جیغ , خنده , شیطنت ... داداشا یکی یدونه دستمال بر میداشتن پره شکلات و آجیل میکردن و هر کدوم میرفتن خونه ی یکی از فامیلا( اولویت با اون فامیلی بود که دختر جوون و خوشگل تو خونه داشت خیلی وقتام سر ِ اینکه کی کجا بره یا نره دعوا میشد بینشون چقد می خوردیم اون شب چاق هم نمیشدم اصلا مثه الان استرس ِ چاق شدن و اینکه نکنه فردا برم رو ترازو و مثلا 200 گرم اضافه نشونم بده رو نداشتم شایدم اون خنده های از ته دل که ساعتها از ته دل قهقهه میزدیم و رو زمین چنگ میزدیم از شدته خوشی و اخرش اشکمون در میومد از خنده نمیذاشت چاق شم... مامان کنار بابا میشست و داداش عکس میگرفت ازشون شیطونی میکردیم و ژستای مختلف پیشنهاد میدادیم داداشا که مشکلی نداشتن تا من میگفتم همه چپ چپ نگام میکردن (باور کنین ژستای خواهر مادر دار میگفتم) بابا اسکناسای نویی رو که کنار گذاشته بود بهمون میداد حتی به مامان , بوس میگرفت بجاش حتی از مامان... شب ِ چهارشنبه سوری جایی نمیرفتیم کسی هم نمی اومد جز واسه دستمال انداختن که زود هم میرفتن همه تو خونه ی خودشون کنار خونوادشون جمع میشدن... الان ولی اینطور نیست هممون ازدواج کردیم , هممون تو خونه های خودمون کنار ِ سفره های هفت سین ِ خودمون میشینیم , شاید کمتر می خندیم و کمتر می خوریم ... ولی هر جا که باشیم واسه سلامتیه بابا و مامانامون که الان دیگه تنها میشینن کنار سفره 9 سینشون...ولی هنوزم تنگ ماهیشون 6 تا ماهی توشه... که هنوزم با همون دقت و ظرافت و حساسیت چیده میشه و تا عید که هممون بریم و کنارش بشینیم جمع نمیشه , دعا می کنیم. سایه ی همه ی بابا ها و مامانا همیشه برقرار باشه ایشالا... قدرشون ُ بیشتر بدونیم... هر دم از این باغ بری می رسد عزیزان دست نگه دارید واسم ایمیل ندین (حالا انگار زرت و زرت واسم ایمیل میدادن خواستم در جریان باشین که یه وقت کسی بهتون از ایدی یا ایمیلم پیام داد مطمئن باشین من نیستم فردا یکی میسازم و آدرسشو میذارم همینجا مرسی از همتون هر وقت بین رفتن یا موندن مردد بودی, سرگیجه های ممتد , خمیازه های کشدار کلافگی های پی در پی روزهای تکراری , داستان دنیای ما ! دلسردی از عشقهای نا تمام... و سیگار های دست به دست هم داده خوب دیالوگ روزهای ما را خود به خود روی کاغذ می آورند.... باران که میبارد, دلم تنهایی خواستن هایش را بهانه میکند بی آنکه به آینده ها فکر کنم , راه می افتم سیگارم را یواشکی زیر باران میکشم که مبادا خدا هم ببیند قسمم یادش بیاید........ دلت که به هیچ جا بند نشود , بهانه هایت را مرور میکنی خودت را خر میکنی , دیگران را ..... نه با کسی حرف میزنی نه یکجا بند میشوی.... دلت که گرفته باشد , سیگار که هیچ خواب آور هم آرامت نمیکند... دلت که گرفته باشد , بگذریم..... نه ! دلت که گرفته باشد نمیتوانی بگذری... "هست" را اگر قدر ندانی میشود "بود " گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! پیش فروش بوسهاى عید نوروز شروع شد . . ... براى ثبت نام لطفأ لپتو بیار جلو. داداش رضــــــــامون داره دوماد میشه به سلامتی ,(لی لی لی لی لی لی ...) جهت ِ اعلام ِ آمادگی واسه قِر و کِل و جیغ و سوت و هورا برید اینجـــــــا تریپش منو کشته زندگی متأهلی یعنی, به همسرت اس ام اس بدی: "ای عشق، خداوند نگهدار تو باشد" اونوقت جواب بگیری: یه بسته قارچ، آبلیمو، مرغ ، نون ! زندگی یه کاری کن که خنده عادت بشه رو پشت بوما پر از مرغ سعادت بشه دنیا بذار بچرخه بـــــــــدون ِ غصه و غم کسی دیگه نبیــــنه رنگ ِسیاه ِ ماتم در پی درخواست و ز ی ر آ م و زش و پ ر و ر ش برای جداسازی کتاب درسی دختران و صغرا خانم فداکار


) و ترک برداشته یا احیانا رنگ و رو رفته بود روانه ی کیسه زباله میشد و میرفت بیرون و ظرفای نو جایگزین میشد , همه ی سطلای زباله باید خالی میشدن و تمیز , خونه مرتب و تمیز
(اعضای خونوادمون) , سبزه , سیب , سمنو , سماق , سیر , سنجد و سکه که رو برنج بود تا اینجا شد 7 تا سین...
) دستمال ُ از دم ِ در پرت میکردن تو , اونام محتویاتشو خالی میکردن و جاش یه چیزی میذاشتن , پسرای فامیلم می اومدن خونه ی ما و دستمال مینداختن 


), من دیگه با این ایمیل sogoool_golam@yahoo.com و این ایدیsogoool_golam آن نمیشم.
شیر یا خط بنداز
مهم نیست شیر بیفته یا خط ,
مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه,
یه دفعه بفهمی,
دلت بیشتر میخواد شیر بیفته ، یا خط...
ادامه مطلب
و چه تلخ است "هستی" که "بود" شود و "دارمی" که "داشتم".
گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!
نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!
ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !

قررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
ادامه مطلب


پسران ، داستان دهقان فداکار در کتاب درسی دختران به صغرای فداکار تبدیل شد.
*داستان جدید
صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش
ببندد به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم
به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش
را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر
بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی
چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار
رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید
شدند اما صغرای فداکار دین و اعتقادش را زیر پا نگذاشت*
| Design By : Pichak |


